
من پژمان هستم یکی از مخلوقات ناچیز پروردگارم....
گاه با خود می اندیشم چرا باید از فردوس بربن به اینجا زمین و جایگاه
انسان های بی احساس فرود آیم..!
اگر انسان اشرف مخلوقات است پس شیطان به چه کار آید؟
چراباید چنین قدرتی داشته باشد که به روح انسان تعدی کند اورا بفرید
و روحی را که به متعلق به خالق یکتاست به پستی و رزالت بکشاند..و
از او موجودی بسازد که گاه از شناخت خود عاجز بماند...!
آیا به راستی ما اشرف مخلوقاتیم؟؟؟؟
پس این همه دئانت و پستی که از بشر سر میزنداز کجا نشات میگیرد؟
و چرا به چشم برهم زدنی تمام ارزش های انسانی را به دست
امیال دل می سپاریم؟ و از یاد می بریم که خدایی هست و
عاقبت روزی در پیشگاهش مواخذه می شویم..!
من ساغر بنده ناچیز پروردگارم تصمیم دارم سعی خود را به کار گیرم تا دراین
وانفسای آشوب دستکم روح خود را از پلیدی دور بدارم و به هیچکس نیز اجازه
ندهم تا افکارم را مسموم کند شاید ایت تنها کاریست که از دستم برمی آید..!
آه خدایا خالقا مگر مااز نسل فرهادی نیستیم که هنوز صدای تیشه اش از
بیستون می آید..؟؟
من ساغر میدانم اشتباهات زندگی چون کوهی ست که با ریزش
سنگریزه هایش هشدار سقوط میدهد..من شاهد ریزش
سنگریزه هایش هستم اما میدانم گاه اهمال کرده ام و توجهی
به هشدارش نداشتم و زمانی به خود آمده ام
که زیر آوارش مدفون شده ام...!
حالا من. ساغر بنده حقیر پروردگارم با تمام وجودم حس میکنم حالا میدانم
در تداوم بی چون و چرای زندگی هیچ انسانی بی غم نزیسته است...
ولی هر اندوهی هرچقدرهم سنگین باشد با گذشت زمان تنها خاطره ای
از آن باقی می ماند و اگرچه تلخ و جانگداز فقط گهگاه یادش تداعی میشود..!
پس خدایا خالقا ما را به خود وامگذار که به تو مشتاقیم و محتاج..!
