پسری بود عاشق زندگی
عاشق دوستان کودکی
عاشق خاطرات بچگی
عاشق آن لحظه های ناب
عاشق شعر بود و کتاب
عاشق نماز بود و دعا
عاشق آسمان بود و خدا
دلش می خواست مثل سهراب
خانه ای داشته باشد پر از دوست
تا به دیوارش لوح محبت بیاویزد
دلش می خواست بنشیند
زیر یک سایهُ بید
بخواند نغمهُ خوش امید
عاشق این بود ببیند
مادرش را با چادر گلدار سفید
هر روز سر سجاده دست به دعا
ببوید پیرهنش را بخندد مادر
در آغوشش بگیرد گرم
و بگوید پسرش را دوست دارد
عاشق آن خندهُ پر مهر پدر
که خسته می آمد ز در
عاشق بوسه ای که پدر با عشق
به روی گونه اش می ذاشت
نظرات شما عزیزان:
|