دردی است مرا به دل دوایم بکنید
گرد ســــر آن شــــوخ فدایم بکنید
دیـــوانهام و روی به صحــــــرا دارم
زنجـــــیر بیارید و به پایم بکنیـــــد

ای روی تو آرزوی دیرینهی ما
جز مهر تو نیست در دل و سینهی ما
از صیقل آدمی زداییم درون
تا عکس رخت فتد در آیینهی ما
بود غم در دلم بسیار بسیار
نمی پرسی که چونی ای دل افگار
اگر پرسی برایت می شمارم
غم دل را چو نی با ناله زار
تا شمع تو افروخت پروانه شدم
با صبر ز دیدن تو بیگانه شدم
در روی تو بیقرار شده مردم چشم
یعنی که پری دیدم و دیوانه شدم
تو از دشت وفا یاد مرا گیر
سراغ داغ فریاد مرا گیر
قدم نه در کویر دیدگانم
ازین نامردمان داد مرا گیر
کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو بـا جامی ربـودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جـام گـــوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
نظرات شما عزیزان:
:: موضوعات مرتبط:
دلتنگیهای من،
حرفهای نا گفته من،
تنهایی،
دلشکسته،
شعرهای عاشقانه،
دوبیتیهای عاشقانه،
،
|